برخي از واژگان مستعمل در اين گويش كه با گذشت زمان در معرض انقراض قرار گرفته‌اند ريشه در زبان‌هاي بزرگ و زنده‌ي دنيا يا زبان‌هاي زوال يافته‌اي چون فارسي دري پهلوي دارند. كلماتي مانند: سول (روح)، كُفه (سرفه كردن) و... ريشه در زبان زنده و فراگير انگليسي داشته و كلماتي چون بقّاده (به قاعده)، سلمونه و ...اصلاً واژه‌هايي عربي هستند. اين واژگان زيبا و اغلب قاعده‌مند كه ميراث ارزشمند نياكان ماست، امروزه بيش از هر زمان دستخوش بي‌مهري قرار گرفته و فرزندان ما از كاربرد بسياري از اين قبيل كلمات احساس شرم مي‌نمايند. دريغ است كه روزي گويش شيرين ما با از دست دادن بسياري از واحدها‌ي بياني خود چنان نادار و كم مايه شود كه از بيان بسياري از اغراض و مفاهيم اظهار عجز و ناتواني كند. كما اين كه همين ايام نيز مشاهده مي‌شود كه حتي تحصيل كردگان و فرهيختگان ما نيز براي توفيق در سخنوري و تفهيم منويات خويش از زبان فارسي مدد مي‌جويند و گويا نوعي گريز از تنگناها و محدوديت‌هاي گويشي خود را طالبند. به عقيده نگارنده چنانچه گويشوران ما به ريشه‌دار بودن و اصالت داشتن بعضي از واژگان اين گويش كه از قضا در حال انقراض و فراموشي هم هستند واقف گردند، شايد اندكي از سير شتابان خود در جهت فرو ريختن و اسقاط اين كلمات بنيادين و بي‌رونق كردن زبان شيرين مادري‌اشان بكاهند.    

چنان كه گفته شد در اين گويش برخي كلمات، اشتقاقي و ريشه‌‌دار هستند و در بعضي زبان‌هاي زنده‌ي دنيا يا زبان‌هاي زائل شده‌ي ايران قديم كاربرد داشته يا دارند.

***از جمله كلمات زير كه گمان مي‌رود اصل آن‌ها عربي باشد:

1-              سلمونه: به معني نردبان در اصل عربي و از ريشه‌ي سُلَّم است.

2-           زِقَلتون: به معناي غذاي اندك و نامناسب به كار مي‌رود و در اين گويش داراي بار منفي است. وقتي شخص غذاي خود را زقلتون مي‌نامد معلوم است كه شخص در حال تناول طعام از موضوعي رنج مي‌برد يا از كسي كه مزاحم غذا خوردن اوست ناراحت است. شايد اين واژه مأخوذ از كلمه‌ي «زقّه» به معني آب و دانه‌اي كه پرنده در گلوي جوجه‌هايش مي‌اندازد باشد.

3-           سَرو: وقتي كسي از چيزي به ستوه مي آيد و احتمالا دچار رنجش و سردرد مي‌شود از عبارت: «سرو كردن» استفاده مي‌كند. گمان مي‌رود اين كلمه در اصل «صروع» باشد كه واژه‌اي عربي است. اين واژه از ريشه‌ي «صَرعَ» بوده و داراي ساختار مبالغه‌اي است. كلمه ي «صرع» كه نوعي بيماري سر مي‌باشد نيز از همين ريشه گرفته شده است. صروع يعني سر درد شديد گرفتن.

4-              مَنجَلي: يونجه بري. داس منجلي: داس يونجه بُر. سابقا كه مردم با دست اقدام به بريدن يونجه و شبدر خويش مي‌كردند از انواع داس‌هاي دستي استفاده مي‌نمودند كه بهترين و برنده‌ترين نوع آن، داس منجلي بود. كلمه‌ي مِنجَل در عربي به معني داس است. احتمالاً اين كلمه يا اصلاً عربي است و يا از زباني ديگر وارد زبان عربي  و گويش مورد بحث شده است.

5-              نَكمة: در مقام خشم و عصبانيت به شخصي كه نبايد جواب منفي دهد اطلاق مي‌شود. اين كلمه همراه با نَه مي‌آيد. مثلاً مي‌گويند: نه وُ نَكمة. واژه‌ي نكمة در اصل عربي است به معناي: بلا و سختي گران. اين اصطلاح دقيقاً‌ مقابل بله و بلا قرار مي‌گيرد.

6-              بَقّادَة: به قاعده، قاعده مند. اين كلمه مخفّف واژه‌ي مركب: به قاعده است كه در اثر تندي و سهولت تلفّظ به اين شكل درآمده است.

7-              اِدبار: كلمه‌ي ادبار در زبان عربي مصدر باب افعال به معني: پشت كردن (بخت) و سيه روز شدن است. كلمه‌ي حِدبار نيز در زبان عربي به شتر خسته‌ي لاغر شده گفته مي‌شود، شتري كه در اثر راهپيمايي خسته و نزار است و رمقي براي رفتن ندارد. در گويش مورد بحث به كسي كه عُرضه و لياقت انجام كارها را ندارد و اصولا انسان فعال و با قابليتي نيست مي‌گويند: اِدبار. به نظر مي‌رسد اين معني به معني «حِدبار» نزديك تر باشد و گمان مي‌رود كه اصل اين دو يكي است.

10- فحل: كه به احشام خصوصاً اسب و خر و استر ماده كه طالب نر هستند اطلاق مي‌گردد. اين واژه اصالتاً عربي است و در اين گويش به صورت فَــل با كشش فتحه‌ي «ف» تلفظ مي‌شود. اين كلمه در زبان عربي بر جنس نر حيوانات نامبرده دلالت دارد.

11- كُز: براي ترنجيده كردن لب به كار مي‌رود. كسي كه هنگام سخن گفتن لبهايش را به نشانه‌ي ادا و افاده جمع مي‌كند اصطلاحاً مي‌گويند: لبانش را كُز مي‌گيرد. اصل آن عربي است و از ريشه‌ي كَزَّ» بر گرفته شده است. كزَّ الشّيءُ: ترنجيده و خشك شد.

۱۲- طیفه: در اصل طایفه بوده و بدین صورت تخفیف یافه است.

۱۳- ایشوم: در اصل احشام است که یک کلمه عربیست به معنی چارپایان اعم از گوسفند و گاو و اسب و استر و الاغ. این کلمه اصطلاحا به یک خانوار عشایری همراه با چادر و بار و بنه و احشام آن ها اطلاق می گردد. 

***كلماتي كه گمان مي‌رود ريشه‌ در زبان فارسي قديم (دري و باستان) و گويش‌هاي برخاسته از آن داشته باشند، مانند: آذري قديم كه متأسفانه توسط زبان تركي جايگزين گرديد و زبان كُردي كه امروزه زباني زنده و رايج است.

1-    وَر: اين كلمه هنگام كار گروهي در مزرعه كاربرد مي‌يابد وقتي كه كارگران كار چيدن محصول يا كندن علف‌هاي هرز داخل كشت را انجام مي‌دهند براي ايجاد تقسيم عادلانه‌ي كاري هر كدام پشت يك وَر مي نشينند و كار را به پيش مي برند. اين كلمه در زبان اوستايي به معني گرديدن و چرخيدن است. در گويش خسروشيريني نيز اين كلمه معناي چرخيدن و دور زدن را به همراه دارد، چرا كه كارگران در مزرعه با پايان بردن وَر خود دور زده و قسمت ديگري را به صورت منظم و گروهي به پايان مي رسانند و اين  ماجرا با تقسيم كردن ورها و پيش رفتن و دور زدن و چرخيدن ادامه مي‌يابد. از طرفي شايد بهتر باشد كه اصل اين واژه را «بَر» كه مخفف «بهر» به معني سهم و بهره مي‌باشد لحاظ كرد.

2-    خاگ: تخم‌مرغ. در زبان كردي به تخم مرغ مي‌گويند: «خا» و اعتقاد دارند كه اين كلمه مخفّف «خايه» به معني تخم است. از آن جا كه هم گويش لري و هم زبان كردي از شاخه‌هاي ريشه دار و اصيل زبان فارسي كهن هستند احتمالا اين واژه داراي اصلي فارسي باشد. توضيح بيشتر در مورد ساختار واژه اين است كه اضافه كردن حرف «گ» به خا از عادات زباني اهل اين گويش است كه پسوندهايي به آخر برخي كلمات مي‌افزايند و البته گمان غالب مي‌رود اين ويژگي نيز رسمي ديرينه و اصيل باشد نه روشي ساختگي و بي‌اساس. به طور مثال اهل اين گويش آخر برخي كلمات قيدي «نم» اضافه مي‌كنند. مانند: ديگنم، پريگنم، دوشنم، خاشكنم و...

3-    وايَه: يعني حاجت و آرزو. در يكي از ابيات شاعر كهن زبان فارسي ،دقيقي، كلمه‌ي آيَفت به معني «حاجت كه از كسي خواهي» به كار رفته است. به احتمال زياد اين كلمه اصل وايه است و در گويش امروز «آ» به «وا» تبديل شده و بخش آخر كلمه نيز در جريان ساده خواني و گرايش به مخفف كردن كلمات حذف شده است و آيفت يا آيَبْت به وايه تبديل شده است. دقيقي در بيت خود چنين سروده است:

ناسزا مكن آيفت كه آبت بشود               بسزاوار كن آيفت كه ارجت دارد

در ديوان ملك الشعراء بهار هم واژه‌ي «بويه» به معني مراد و آرزو آمده كه به احتمال زياد همان وايه باشد. (ديوان اشعار ملك الشعراي بهار: ص606).

اين كلمه در اوستا كه كتاب مقدس ايرانيان زرتشتي است به صورت ”ayapta”به معني: احسان، بهره و بخشش آمده است. در زبان فارسي دري پهلوي نيز به صورت: «ayaft» به معني: هديه، سود و بهره ظاهر شده است.

4-    پيسه: دو رنگ، ابلق، سياه و سفيد. (فرهنگ ايران باستان ج11 ص113) البته اين كلمه هنوز در شعر و نثر فارسي استعمال دارد. سعدي در بيتي اين واژه را به معني سياه و سفيد به كار گرفته است:

دور جواني گذشت موي سيه پيسه گشت   برق يماني بجست، گرد بماند از سوار (كليات سعدي: ص426). پيسه چرمه: اسب ابلق، چرمه‌ي دورنگ.( ديوان منوچهري دامغاني، ص352).

5-    دَق (دَغ): در گويش خسروشيريني به چيز خشك و شكننده گفته مي‌شود. اين كلمه در نوشته‌هاي باستاني به معني زمين سخت بي‌گياه آمده است.

6-    نِسَه: به يك سمت كوه يا تپّه يا هر مكان مرتفع كه پشت به آفتاب باشد گفته مي‌شود. اين واژه در زبان ايران باستان به صورت نِسوم (nesum) تلفظ مي شده و به معني زمين سايه دار دائمي بوده است.

7-    دُبُر: به جنس نر بز گفته مي‌شود كه پيشرو گله باشد و تمام اعضاي گله به دنبالش راه بپيمايند. اين واژه در زبان آذري قديم كه بعدها دچار انقراض شده و زبان تركي جايگزين آن گرديد به صورت «داوار» به كار رفته و به معني « گله گوسفند و چهارپاي كوچك و خُرد» و يا به طور مطلق به معني «گوسفند» بوده است. كلمه يا پيشوند «داو» (daw) در زبان ايران باستان به مفهوم دويدن بوده است.

8-    جُنگَه: گاو نر جوان و به نوع مُسن‌تر آن «ورزا» گفته مي‌شود. اين كلمه كه در زبان آذري قديم نيز براي ناميدن گاو جوان مصطلح بوده است مركّب از دو بخش «جُن» يعني جوان و «گَه» يعني گاو مي‌باشد. پيشوند «جُن» در زبان قديم فارسي بر جواني و جوان بودن دلالت داشته است. معني كامل جُنگه در زبان قديم: گاو نر دوساله مي‌باشد.

9-    كُلور: باقيمانده‌ي ساقه‌ي گندم يا جو در زمين پس از درو شدن. اين كلمه به واژه‌ي «خُلور» كه در زبان آذري در معني: «بار خر از علوفه و گندم و غلّات درو شده جهت حمل به خرمن» مي‌آمده نزديك است و احتمال يكي بودن منشأ و اصل آن‌ها وجود دارد.

10-دَگو: اين عنوان را در مقام توبيخ و توهين به زنان و دختران به كار مي‌برند. در زبان آذري قديم كه از شاخه‌هاي اصيل زبان فارسي كهن بوده واژه‌ي «دِگو» براي مفهوم «زراعت و شخم دو گاوه» استعمال مي‌شد. اين كلمه مركب از پيشوند «دِ» به معني دو و «گو» به معني گاو ساخته شده است. با توجه به همين مفهوم تسلط گويشوران در كاربرد اين واژه معلوم مي‌شود چرا كه آن‌ها زماني اين عنوان را به كار مي‌برند كه طرف مقابلشان سركش و مدّعي باشد و با لحني طلبكارانه سخن بگويد. در دنياي تصويري اين كلمه، گويي زن مورد سرزنش، برزگري ست كه نه با يك گاو بلكه با دوگاو و بنابراين با قدرت تمام شخم زده و به پيش مي‌تازد. در روزگار گذشته داشتن دو گاو براي شخم زني مظهر بضاعت مندي و اقتدار بوده است. بنابراين اصطلاح «دگو» به معني دو گاوه تاختن كنايه از خودسري و غرور است. از اين قبيل اصطلاحات كه به شخص مدّعي و خودشيفته اطلاق مي‌شود مي‌توان به كلمات: دو پينه، قاطرچي، تفنگ چي، هوچي، قلچماق و ...اشاره كرد.

11-ماگا: گاو ماده. این کلمه باید در اصل ماده گاو بوده باشد که به مرور بدین صورت تخفیف یافته است. البته در زبان آذري واژه‌ي دوگَه ((duga بر گاو ماده جوان اطلاق مي‌شود شاید هم  اصل اين دو يكي بوده و با گذشت زمان تفاوتي در تلفظ اين دو رخ داده است.

12-كهريز: در مجاورت خسروشيرين حدّ فاصل بين استان فارس و اصفهان يك آبادي با تعداد اندكي سكنه با نام «زبان كهريز» واقع است. واژه‌ي كهريز در زبان فارسي بيشتر به صورت كاريز تلفظ مي‌گردد ولي در زبان آذري مانند گويش خسروشيريني كهريز خوانده مي‌شود. اين واژه به معني قنات يا آبريز مي‌باشد.   

13-اوسَي: آن وقت، آن زمان. در فارسي باستان اين واژه با همين تلفّظ ((usaو در همين معني كاربرد داشته است.

14-بَشْن: قد، بدن. اين كلمه فارسي است و در بيتي از غزليات سعدي نيز آمده است:

اگر سروي به بالاي تو باشد             نه چون بشن دلاراي تو باشد

15-مِچي يا مِژي: حالتي مانند مكيدن همراه با چشيدن و بلعيدن است. اصطلاح چَقل مِچي: به معني استخوان مكيدني در اين گويش مصطلح است. مثلاً كسي در مقام بي‌گناهي خود در مقابل ديگري مي‌گويد: انگار چَقل مِچيشَ خاردُمِ. از آن جا كه برخي بعد از خوردن استخوان تلاش مي‌كنند مغز آن را با مكيدن يا هر وسيله‌اي ديگر بيرون آورده و بخورند، احتمالاً بر سر خوردن و مكيدن مغز استخوان نيز گاه همچشمي كودكانه‌اي به وجود مي‌آمده است و بدينسان عبارت: خوردن چقل مِچي كنايه از خوردن حقّ ديگران مستعمل شده است. امروزه در برخي جاها مانند اصفهان كلمه‌ي مژيدن رواج دارد. مثلاً مي‌گويند گز را بمِژ.

16-پُرَي: بعضي‌ها. اين كلمه داراي اصل فارسي است و نزد فارسي‌ زبانان باستان به صورت (paru) كاربرد داشته است.

17-رَم: رميدن، فرار كردن از ترس چيزي. اين كلمه فارسي است و در نثر و نظم نمونه‌هاي كاربرد آن ديده مي‌شود. مانند اين بيت واعظ قزويني:

ز خود هر چند بگريزم همان در بند خود باشم            رَم آهوي تصويرم شتاب ساكني دارم.

18-اِسَيدَن: گرفتن، تصرّف كردن. اين كلمه اصلاً فارسي است و در برخي متون قديم كاربرد داشته است. در كليله و دمنه آمده است: (...بلكه هر روز زيادت نظام و طراوت پذيرد و از پادشاهان در استدن آن بيمي صورت نبندد...ص67).

19-تاك: اين كلمه كه به معني تَك يا فرد به كار مي‌رود. فرق این واژه با "تک" در این است که تاک مقابل جفت است و تک مقابل جمع. بنابراین تاک یعنی بدون جفت و تک یعنی جدا افتاده از جمع؛ تنها. این واژه در اصل طاق بوده و در اثر كثرت استعمال به تاك تبديل شده است و شاید بر عکس آن نیز صادق باشد. اين واژه در يكي از غزليات سعدي چنين به كار رفته است: ص422  

گر فراقت نكشد جان به وصالت بدهم               تو گرو بردي اگر جفت و اگر طاق آيد

بدين گونه نيز روايت شده:

     گر فراقم بكشد جان به وصالت ندهم                تو گرو بردي اگر جفت و اگر طاق آيد

20-بِر كردن: اين واژه در روستاي محمدآباد از توابع خسروشيرين كه گويش آن‌ها غليظ‌تر و به لري نزديك‌تر است، به معني روشن كردن و برافروختن آتش به كار مي‌رود. سعـدي اين واژه را ضمن يكي از ابيات بوستان نامه خويش چنين آورده است:

به باد، آتش تيز برتر شود           پلنگ از زدن كينه ورتر شود

21-شَنْبَد: شنبه. در گويش ما كه روزهاي هفته را با اضافه كردن حرف «د» تلفّظ مي‌كنند در واقع رسمي كهن را رعايت مي‌كنند كه در ادبيات قديم فارسي رواج داشته است. نمونه‌اش را مي‌توان در ديوان منوچهري دامغاني مشاهده كرد:

       به فال نيك و به روز مبارك شنبد              نبيذ گير و مده روزگار نيك به بد

    به روزگار دوشنبد نبيذ خور به نشاط             به رسم موبد پيشين و موبدان موبد

         بگير روز سه شنبد به دست باده‌ي ناب             بخور كه خوب بُوَد عيش روز سه شنبد

22-اِشْكُفت: شكُفت. در ديوان منوچهري كلمه‌ي اشْكُفه به معني شكوفه آمده و اين نشان‌گر اصل كلمه (اشكفه) و تحول تدريجي آن به شكوفه است، پس مي‌توان نتيجه گرفت كه «شكفتن» نيز در اصل زبان فارسي قديم به صورت «اشكفتن» تلفظ مي‌شده كه امروزه در گويش خسروشيريني نيز رواج دارد. در سير تحولي واژگان زبان فارسي گاهي بر عكس اين قضيه نيز ديده مي شود. به طور مثال واژه‌ي «نار» با گذشت زمان به «انار» تغيير يافته است، هنوز شكل اوليه ي خود را در اين گويش اصيل حفظ كرده است. منوچهري دامغاني در بيتي اين دو واژه را به كار برده است:

بر شاخ نار اشكفه‌ي سرخ شاخ نار            چون از عقيق نرگسداني بود صغير

23-چُنُ: چنان. در اين گويش به اين چنان گويند: ايچُنُ. اين كلمه‌ي به احتمان زياد در متون قديم به صورت «چنُو» كاربرد داشته است، مانند اين بيت منوچهري دامغاني كه سروده است:

باشد همو بزرگ و چنو روز او بزرگ             باشد شقي حقير و چنو روز او حقير

24- چلفته: این واژه مرکب است و از جمله واژه هایی است که در بطن زبان زایا و اشتقاقی فارسی تولید شده است. این واژه گویا در اصل "چال افته" یا "چال افتاده" بوده و بدین صورت، مخفّف شده است. چال همان چاله است که ما به گودال آتش می گوییم، گودالی که برای پختن غذا یا دم کردن چای حفر می شود. افته نیز در اصل افتاده است و در این جا منظور شاخه ها و ساقه های خشک شده و فرو افتاده ی گیاهان است؛ بنابراین چال افته یا چلفته یعنی گیاهان خشکیده و قابل انداختن در چاله برای اشتعال آتش است. 

25-پالدين. بافته‌اي از چرم يا نخ در پس زين يا پالان چارپايان سواري يا باري كه از زير دم چارپا بگذرانند و دو سر آن را از دو سوي به دو سوي زين يا پالان متّصل سازند تا مانع حركت زين يا پالان به سوي جلو شود (ص351 منوچهري). صحيح اين واژه «پاردُم» است كه در بيتي از حافظ نيز ظاهر شده است:

صوفي شهر بين كه چون لقمه‌ي شبهه مي‌خورد         پاردمش دراز باد آن حيوان خوش علف

26-غِرِشمال: اهل گويش مورد بحث، گاهي در مقام توهين به كسي كه در ديدن و يافتن چيزي يا كسي دقت نمي‌كند يا ذكاوت به خرج نمي‌دهد، اصطلاحاً گويند: كور غرشمال. غرشمال طايفه‌اي از كولي‌هاست كه به خوشگذراني و سرگرمي روزگار مي‌گذراندند و «لولي» خوانده مي‌شدند و نيز در برخي از جاهاي ايران و در ميان ترك‌ها به «چنگانه» يعني چنگ‌زن معروف گشته‌اند. علاوه بر غرشمال طوايف ديگري از آن‌ها، «سوزماني»، «غربتي» و «قره‌چي» و در ميان لرهاي بختياري و لرستان؛ «تشمال» و «لوطي» خوانده شده‌اند كه در آيين‌هاي شادي، جشن، سرور، عزا و ماتم، برپايي ساز و آواز ويژه‌ي آن آيين را بر دوش داشتند. در مورد اصل و منشأ كولي‌ها گفته‌اند: آنان در هند شمالي زندگي مي‌كردند كه در پايان هزاره‌ي نخست ميلادي به سوي آسيا و اروپا كوچيدند. تا سده‌ي هيجدهم كولي‌ها را مصري مي‌انگاشتند، ولي زبان كولي‌ها كه ريشه در سانسكريت دارد، تاريخ گمشده‌ي ايشان را روشن مي‌كند. با آن كه آمار دقيق اين مردمان مشخص نيست ولي مي‌توان شمارشان را در جهان بين 4 تا 6 ميليون تَن تخمين زد. (دو هفته نامه خبري فرهنگي اَمرداد، شماره 251 سال يازدهم، شنبه 27 فروردين‌ماه 1390 خورشيدي- آسمان ايزد و فروردين ماه 3749 زرتشتي، ص8).

27-اَوشِي: به جوي يا گذرگاهي گفته مي‌شود كه پسماندهاي آب يا فاضلاب از آن عبور مي‌كند. اين كلمه در اصل بايد واژه‌ي زيبا و ادبي «آب شيب» بوده باشد. يعني محل شيب داري كه آب در آن جريان مي‌يابد.

28-شلون‌شلون: شلان شلان (در لهجه‌ي مردم تهران كه به زبان صيح فارسي نزديك‌تر است كاربرد دارد). سلانه سلانه

29-خَوسيدن: خوابيدن. در اصل خُسبيدن است كه در متون قديمي‌تر كاربرد رايج داشته و امروزه رواج خود را از دست داده و به واژگان آركائيك ملحق شده است. مثل بيتي از سعدي ص

30-خفه‌خون: خفقون، خفقان. «...خفقان بگير! در غيابم فقط يك مترسك سر خرمني!» از مجموعه نقد و بررسي كتاب تهران. بهار1390، صص32و33 به نقل از :(دانشور، 1348 :118).

31-مُعَيَّنَا: معاينه. در داستان مشهور «سووشون» از خانم سيمين دانشور اين كلمه چنين آمده است: «.... ماشالله! ماشالله! بدن به اين سفيدي و لطيفي نديده‌ام. معاينه‌ي بلور با رفتن...». ص33. (همان، دانشور، 1348: 260).

32-گُرُ گُر: زود به زود، تند تند. گويشوران تهراني‌ نيز اين اصطلاح را به كار مي‌برند.

33-اِشْكَفت: غار و رخنه‌ي كوه. (ديوان ملك الشعراي بهار: لغت‌نامه، انتشارات نگاه، تهران، 1388ش، ص605).

34-وَرْزا: گاو نر بزرگ كاري. در لغت نامه‌ي مربوط به اشعار بهار آمده است: ورزو: گاو كاري. (ديوان بهار: ص611).

35-گُنْج:  زنبور. در لغت نامه اشعار بهار كلمه‌ي : مُنج: مگس نحل ديده مي‌شود (ص611).

36-كِلَند: كُلنگ. در اشعار بهار نيز كلند به معني كلنگ آمده است (ص610).

37-رود: فرزند. (ديوان ملك الشعراء بهار 606).

۳۸- گِناس يا كِنس: خسيس. اين كلمه در زبان فارسي قديم به صورت ((ganas به معاني اندوختن، نهفتن و خزانه دار آمده است.

۳۹-اَوْشِي: نهر يا شيار كوچكي كه آب پسماند يا فاضلاب منازل از آن مي‌گذرد. به گمان مي‌رسد اصل اين واژه «آب شيب» بوده كه در اثر كثرت استفاده به سمت سادگي و اختصار گراييده و به صورت «اَوْشِي» درآمده است. 

39-مُچونَه: باید در اصل «مُشتانه» بوده باشد.

۴۱-گُرده مُس: اين اصطلاح يا در اصل: گُرده مُشت: يعني مشتي كه به گُرده (پشت، كمر) مي‌كوبند، يا اصل آن گره مُشت است كه به معني مشت گره شده مي‌باشد.

۴۲-هَپوني: قَپوني

۴۳-سِرچَنادَن: سِرشتن، معجون كردن، درآميختن

۴۴-كَمچَه: كَفچه

44-آش پِلا: آش پالاي،

45-تَليت: تَريد، ناني كه در آب يا غذاي آبكی ریخته شود تا نرم و خیس تناول گردد.

46-پِچِر: پَكَر يا پنچر

47-گَه: پگاه

48-كِنِفتَه: كَجاوه

49-رَيْش ني: راهش نيست، راهوار نيست. به كسي گفته مي‌شود كه رغبت انجام كاري را ندارد.

لَخشَه: رَعشه، لرزش اندام

۵۰- غولدنگ: به معنی قلدر. این واژه در دیوان محمد تقی بهار در وصف یک لر بختیاری آمده است.  

كلماتي كه احتمالاً در اصل انگليسي هستند:

1-              گاس: حدس زدن، گمانه زني كردن. گاس كُنُم: گمان كنم. احتمالا بين اين واژه و واژه‌ي (guess) انگليسي كه به همين معني است مراوده‌اي بين زباني صورت پذيرفته و اهل يك زبان اين واژه را از ديگري عاريت گرفته است.

2-              فِلِنگ: به گمان مي‌رسد كه اين واژه در اصل انگليسي است. واژه‌ي: »flingn» در زبان انگليسي در معاني: پرت كردن، تند بيرون رفتن، جفتك زدن، لگد انداختن، لگد و جفتك آمده است. عبارت «فلنگ بستن» نزد گويشوران خود نوعي كنايه يا تمثيل از گريختن و شانه خالي كردن است كه به معني مورد نظر انگليسي آن نزديك است. امروزه عبارت جيم زدن تا حدودي معناي اصطلاح مذكور را مي‌رساند.

3-              سُول: روح. اصل اين كلمه (soul) است كه در زبان انگليسي به معني روح مي باشد.

 علي اكبر ملايي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 16:9  توسط ع.ملایی  |